دوشنبه 13 بهمن 1399 / 16:46|کد خبر : 2136|گروه : فرهنگی

یادواره شهدای روستای قلعه جی شهرستان سروآباد

یادواره شهدای روستای قلعه جی شهرستان سروآباد

مراسم یادواره شهدای شیمیایی و شهدایی دوران دفاع مقدس با همکاری حوزه شهری شهید قمری سپاه پاسداران سروآباد در روستای قلعه جی سروآباد برگزارشد

به گزارش خبرنگار ما امروز مورخ 1399/11/13 به مناسبت دهه مبارک فجر مراسم یادواره شهدای روستای قلعه جی با حضور مسولین و مردم روستا در مسجد جامع  و با همکاری حوزه شهری شهید قمری سروآباد برگزار شد.

ودر پایان هم از طرف سپاه پاسداران سروآباد از خانواده شهدای قلعه جی تقدیر شد

 

 

 

یاداشت (فرهنگی حوزه شهید قمری)

زمستان آن‌ سال سرد‌تر از هميشه بود، چند روز مانده به عيد. مردم صبح تا شب را در سرماي كوه‌ها سر مي‌كردند و شب‌ها مي‌آمدند خانه.

عراق قطعنامه 598 سازمان ملل را براي آتش‌بس جنگ با ايران پذيرفته بود و ايران نه؛ 6 ماه ديگر كه مي‌آمد، ايران هم مي‌پذيرفت و غائله 8 ساله تمام مي‌شد اما هنوز نيامده بود. مردم 'قلعه جي' در 20 كيلومتري مريوان و نزديكي سروآباد با بمب و هواپيماهاي جنگي ناآشنا نبودند ولي از 26 تا 29 اسفند ‌سال 66 برايشان متفاوت‌تر از هميشه بود؛ وقتي از 9 صبح 26 اسفند آن‌ سال تا 2 روز بعد، حدود 300 بمب شيميايي از 'دزلي' تا 'قلعه جي' و بقيه روستاهاي اطراف را محاصره كردند، آن‌ها فكرش را هم نمي‌كردند اين بوي سير و سبزي و پياز سوخته‌اي كه مي‌آيد، زندگي‌شان را سياه كند.

زندگي 'ليلا' را هم آن بمب‌هاي شيميايي سياه كردند؛ وقتي 'فريده' يك ساله‌اش را دودهاي بدبو و سمي با خودشان بردند. خانه او هنوز هم همانجاست كه آن موقع بود؛ بالاي يك سراشيبي تند كه خانه‌هايي روي آن استوارند پشت به پشت هم، به رسم خانه‌هاي كردي. زن‌هاي همسايه، زير سايه خنك ديوارهاي گلي خانه‌شان در روستاي 1491 نفري 'قلعه‌ جي' نشسته‌اند، يك دست را سايبان چشم‌ها كرده‌اند و با دست ديگر خانه 'ليلا' را نشان مي‌دهند؛ زني كه از 28 اسفند 66، هيچ‌وقت زندگي‌اش مثل قبل نشد. گاز خردل هم دختر يك ساله‌اش را از او گرفت، هم ناي نفس كشيدن را. چهارزانو مي‌نشيند و پشت مي‌دهد به پشتي قديمي خانه. دست‌ها را در هم گره كرده و چشم‌هايش را كه به داخل انحراف دارد و سم‌هاي شيميايي، سو را از آن‌ها برده‌اند، مي‌دوزد به روبه‌رو قلعه ‌جي رو سه بار زدن؛ يكي از بمبا جنوب روستا خورد، يكي شمال و يكي غرب. اون روز ما تو زمين كشاورزيمون و كنار كوه بوديم، بمب كنار زمين ما افتاد. يه نفر رو همون اطراف ديديم كه افتاد و مرد. شب برگشتيم خونه و دوباره اينجا رو زدن و دخترمون شيميايي شد. اون شب رفتيم روستاي انجُمنه تا دخترمو ببريم دكتر ولي حالش خيلي بد بود و تموم كرد. اون شب هيچ‌كس جرأت نمي‌كرد دخترمو بشوره، آخر سر ماموستاي روستا با دو سه نفر از زناي ده صحبت كرد و اونا دستكش دستشون كردند و شستنش.' آن زمان او 6 بچه داشت و 'آرام'، پسر كوچكش هنوز به دنيا نيامده بود. وقت نهار كه مي‌شود، مي‌آيد خانه، از كارگري. عرقش را پاك مي‌كند، مي‌نشيند گوشه‌اي و مي‌گويد، خوش آمديد. بعد نفسي مي‌گيرد و مادرش مي‌گويد، آن موقع هنوز نبود ولي حالا مشكل اعصاب دارد: 'بيشتر از چند جمله نمي‌شود با او حرف زد، عصباني مي‌شود.' دختر او را حالا شهيد حساب كرده‌اند و ماهي يك‌ ميليون تومان مستمري مي‌گيرد. 'چند سال طول كشيد تا تونستيم ثابت كنيم دخترم تو بمباران شيميايي اون ‌سال از بين رفته؛ تا اينكه ماموستاي انجمنه اومد و گفت من خودم اين بچه رو ديده‌ام و شيمياييه. حالا هم بچه‌ها هركدوم مشكل اعصاب دارن. شوهرم فوت شده؛ اونم شيميايي بود. سرطان خون گرفت و بعد زد به روده و معده و ريه‌اش. از آلمان دكتر اومد و گفت به خاطر شيمياييه. ما تا مدت‌ها نمي‌دونستيم شيميايي چيه، بعد اون روز گروهي به اينجا اومدن و به ما درباره خطراتش آموزش دادن.'

او اين‌ها را مي‌گويد و 'آرام' حرفش را ادامه مي‌دهد: 'ما درخواست داريم از كساني كه مثل من بعد از زمان شيميايي شدن اينجا، به دنيا آمدند تست بگيرند و ببينند كه به ما منتقل شده يا نه. تا به حال هيچ‌كس نيامده اينجا كه از ما در اين باره سؤال كند، درحالي ‌كه من فكر مي‌كنم به من منتقل شده. ممكن است الان مشخص نباشد ولي اثرات شيميايي به مرور زمان مشخص مي‌شود.' و بعد 'ساسان عباسي'، رئيس شورا مي‌آيد وسط حرف‌هايش: 'بر اساس آخرين آماري كه ما داريم در اين روستا 1100 نفر پرونده جانبازي تشكيل داده‌ن. خيلي‌ها اون موقع كه اينجا شيميايي شد، مهاجر بودن ولي حالا به شهراي خودشون برگشته‌ن. خيليا قيدشو زدن كه دنبال كار جانبازيشان برن، چون يا پول نداشتن يا اميد. 90 درصد مردم اين روستا شيميايي شده‌ن و تعداد كمي‌ درصد جانبازي گرفته‌ن. نمونه‌ش مادر خودم، اون موقع چشماش قرمز شده بود، يه بيمارستان صحرايي ‌زده بودن پشت اينجا، بين روستا و سه راه حزب‌الله، رفت اونجا، شربتي دادن و بهتر شد و ديگه دنبالش نرفت. ما تا به حال نديديم كه يك گروه خاص يا انجمني وضع شيميايي شده‌هاي اينجا رو دنبال كنه. هركس مشكلي داشته باشه ميره فرمانداري و درخواست مي‌ده.'

حرف‌هاي او را 'ليلا' خانم، قطع مي‌كند 'شام بمانيد.' نمي‌شود ماند. كاك 'محمد' منتظر است؛ در خانه كوچكش، تكيه داده به پشتي قديمي، نشسته كنار همسرش 'ثانيه'. پايين سراشيبي كه راه را به خانه 'ليلا' مي‌رساند، خانه آن‌هاست. سقف خانه همسايه، حياط آن‌هاست. 'محمد' 86 ساله به زحمت خودش را رسانده دم در. پرده را كنار مي‌زند و مي‌گويد: 'بفرماييد' از فارسي همين يك كلمه را مي‌داند. مي‌گويد بفرماييد و سقلمه مي‌زند به 'ثانيه' كه 'آب بياور'. مي‌نشيند زير نور كم آفتابي كه از پنجره كوچك چوبي خانه‌اش روي گل‌هاي ريز قالي رنگ و رو رفته خانه مي‌ريزد و از روزي مي‌گويد كه جنگ آواره‌شان كرده بود و بمب‌هاي شيميايي صدام، آواره‌تر. 'اون موقع ما آواره بوديم و رفته بوديم تو كو‌ها. رودخونه هم طغيان كرده بود و سيلاب شديدي بود. هرطور بود از رودخونه گذشتيم و برگشتيم خونه. اون روز من تو پشت‌بوم همين خونه ايستاده بودم و ديدم كه بمبي از آسمان اومد و خورد پايين روستا. اونجا، ببين. پاي باغ انگور. اون موقع خواستيم فرار كنيم، رفتيم سمت رودخانه، وقتي رسيديم، حاج علي گفت، 'جميل بيك' رفته توي آب و مرده، توي آب نريم بهتره. دوباره برگشتيم خانه. همسايه‌مون گفت، سريع بايد منو ببرن سروآباد، گفت ببريدش وگرنه از بين مي‌ره. بعد رفتيم سروآباد. دست و پام سوخته بودن. منو انداختن تو يه خونه سيماني و هيچ‌كس پيشم نمي‌اومد. سه روز لخت لخت تو اون خانه بودم. از حال خودم خبر نداشتم. بعد منو انداختن تو يه پتو و بردند تهران. دو هفته تهران بودم. دستام همه سوخته بودن و پماد مي‌زدن. بعد دو هفته تو 20 فروردين 67 بردنم فرودگاه و با دو نفر ديگه سوار طياره كردن و رفتيم سوئد. تو اون هواپيما 80 نفر بودن و همه شيميايي بودن. يك سري ديگه رو هم بردن آلمان. يه نفر پاوه‌اي هم با ما بود. مي‌گفت 6 روز جنازه‌هاي شيميايي رو جمع كرده و خودش هم شيميايي شده بود. همه بدنش سوخته بود، فقط رگ‌هاش معلوم بود. ما 40 روز در سوئد در بيمارستان بوديم.' به كاك 'محمد' اول 80 درصد جانبازي دادند و بعد كه كم‌كم بهتر شد، شد 25 درصد. 'كم‌كم كه بهتر شدم، درصد جانبازي رو پايين آوردن. 15 ساله مستمري جانبازي گرفته‌ام اما اول مرداد رفتم حقوق بگيرم، گفتن ديگه به من حقوق نمي‌دن.

بيشتر روستاهاي مريوان در زمستان و بهار ‌سال 66 و 67 شيميايي شدند و تعداد كمي، حتي در ميان كرد‌ها، هستند كه درباره آن‌ها بدانند. داستان زندگي مردم اين روستا‌ها هم مثل 'سردشت' و 'حلبچه' و 'زرده'، در كتاب جنگ 8ساله، ثبت و البته بسته شده؛ ايران با وجود حق شكايت در دادگاه‌هاي بين‌المللي و زنده كردن پرونده حقوقي غيرنظامي‌هايي كه شيميايي شدند، هنوز در اين باره سكوت كرده‌اند




برچسب ها :


نظرات کاربران :

اولین نفری باشید که در مورد این مطلب نظر می دهید!

دیدگاه های ارسالی شما، پس از تایید توسط مدیریت در وب سایت منتشر خواهد شد.
پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.

نام *
 

کد امنیتی
 
   
آخرین اخبار
    مهترین راه جلو گیری از ورد به موج چهارم کرونا چیست ؟
     

    افزایش اطلاع رسانی ها

    0%

    تشدید محدودیت ها

    50%

    افزایش دورکاری ادارات

    0%

    رعایت جدی پروتکل های بهداشتی

    50%

آخرین اخبار